غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
458
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
پيادگان شروان به پيش صف آمده از فراز آن پشته عقابان تير مرك تاثير را به قصد صيد طاير روح مجاهدان كشورگير در پرواز آوردند و بهادران سپاه شاه جهانيان با تيغ بران و سنان جانستان سربالا روان شده حمله كردند نه غمام كمان بدانديشان را دربار بدن باران سهام تاخيرى و نه اقدام جلادت نيكوكيشان را از مشقت صعود بر آن بلندى تاثيرى بيت فراز و شيب ره از رهروان گرم مپرس * كه پيش مرغ هوا كوه و دشت يكسان است پيكان دل نشان شروانيان مانند كار ايشان روى بنشيب آورده ترك بر تارك ميدوخت و سنان آتشفشان غازيان بسوى بالا زبانه كشيده خرمن زندگانى ميسوخت در آن اثنا بواسطهء وفور شبه ميمنه و ميسره جنود ظفر ورود بهم برآمد و شروانشاه چيره شده با سواران سپاه بيكبار حمله كرد و پيادگان شروان بدست و پاى ستوران درآمده ديگر مجال تيرباران نيافتند و غازيان رستم شيم از سهم خدنك تيز آهنك ايمن گشته عنان جلادت بجانب دشمنان تافتند نظم گران شد ركاب و سبك شد عنان * فرس خورد مهميز و دشمن سنان برانگيختند اسب و انگيخت گرد * بگردون برآمد غبار نبرد بدشمنكشى تيز شد تيغها * برآمد ز درياى خون ميغها و شروانيان نيز در مقام مدافعت ثباتقدم نموده دست باستعمال شمشير و خنجر و شكافتن فرق سر و خنجر برآوردند و هردو لشگر در يكديگر آويخته فضاى ميدان رزم را از سيلان خون نمونهء آمويه و جيحون كردند نظم شد از باد كين آتش فتنه تيز * زمين فتنه خيز آسمان فتنه بيز سلامت برون برد رخت از جهان * پرىوار شد تندرستى نهان در خلال آن احوال پادشاه ربع مسكون به قوت باطن همايون شمشير ذو الفقار آثار از نيام انتقام بركشيدند و بحملهء صف شكاف و صدمه صرامت انصاف زلزله در عرصهء كون و مكان انداخته غايت قدرت دست ولايت ظاهر گردانيد نهال حسام خونآشامش از كاسهء سر دشمن آب خورده رنك شاخ ارغوان گرفت و شعلهء سنان ثعبان نشانش در خرمن عمر مخالفان افتاده كسوت وجودشان صفت احتراق پذيرفت قطعه ز بسكه روز دغا ادهم تو جولان كرد * سواد گنبد فيروزهگون غبار گرفت نهال تيغ تو از بسكه لاله بار آورد * بنفشهزار فلك عكس لالهزار گرفت و چون شروانيان آن تهور و ميداندارى و آن تجلد و خنجرگذارى مشاهده نمودند دستشان از كار و كارشان از دست رفته پشت بر معركه ستيز كردند ( كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ ) پاى در باديهء فرار نهاده روى بصوب ادبار آوردند بشير عنايت مهيمن بيچون صداى دلگشاى ( وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ ) در خم طاق گردون انداخت و نسيم روح گستر فتح و ظفر بر پرچم علم پادشاه والاگهر وزيده مشام جان مستنشقان ( الا ان اللّه فى ايام دهركم ) نفحات را چون اطراف گلزار در فصل بهار عطرپرور ساخت نظم چو گشت از خون زمين مانند گلشن * جدا شد تن ز مركب سر هم از تن نسيم فتح آمد روحگستر * مشام غازيان شد عطرپرور شكست از تيغ شاهى قلب اعدا * كليد فتح بود آن تيغ گويا و شروانشاه با بسيارى از امرا و سران سپاه در معركه كشته گشته بر خاك مذلت و هوان افتادند و غازيان منصور گريختگان آنقوم مقهور را تكامشى كرده شمشير كين درخورد و بزرك